« خانه دوست کجاست؟ » در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
« نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پَرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گُل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی:
خانه دوست کجاست ».
***
از مزار شهدای گمنام شهرک ،خیابان ولایت را که بالا می رفتی، چیزی به پای کوه سرسبز و پر پیچ و خم و پر از درختهای کاج و بادام آن باقی نمی ماند. همانجا یعنی درست در انتهای خیابان، مسجدی است که با دیگر مسجدهایی که رفته و دیده بودم ، تفاوت داشت و تفاوت آن هم، سادگی و بی آلایشی بی اندازه آن بود. اصلاً خود مسجد، یک سوله بزرگ بود، سوله ای که همین پارسال از بس جمعیت سنگربانش زیاد بودند و در آن سوله بسیار بزرگ جا نمی شدند، کمی به طول و عرضش اضافه کردند تا باز هم در شبهای جمعه و اعیاد، جمعیت کمتری از فیض جماعتش محروم بمانند!
مسجد پیامبر اعظم "ص" تفاوتهای دیگری هم با دیگر مساجد شهرمان داشت از جمله اینکه صبحها وقتی به سمت آن راه می افتادی، گویی نماز مغرب و عشای مساجد دیگر است ! از بس تعداد کسانی که به سوی آن راهی بودند زیاد بود و مثلاً گاهی نمازگزاران صبحش را تا صد نفر هم تشکیل می دادند، صد نفری که خیلیهاشان کسانی بودند که با همسرانشان به مسجد می آمدند.
همه این نقاط مثبت برای من جذابیت داشت اما آنچه بیش از همه، این مسجد را برای من دوست داشتنی کرده بود، همان یک ربع صحبتهای حاج آقا علی اکبری بود که بعد از نماز صبح می گفت . در این مدت دو سال و نیمی که سعادت داشتم آنجا باشم ، حاج آقا با احاطه خیره کننده ای که به نهج البلاغه داشت ، یک بار به طور کامل خطبه ها و حکمتهای مولا امیر المؤمنین "ع" را با ترجمه و شرح مختصری دوره کرد و امسال صحیفه سجادیه امام زین العابدین "ع" را شروع کرده بود که من تا دعای 36 آن را بیشتر سعادت نداشتم آنجا باشم .
دوره نهج البلاغه و صحیفه سجادیه علاوه بر آنکه نگاه تازه و جدیدی از این دو امام و معصوم به من داد، تصور مرا هم نسبت به دین، تازه و دقیقتر کرد . آنچه درباره دین و نگاه آن به ارتباطات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و ... در این مدت از زبان حاج آقا علی اکبری فرا گرفتم واقعاً متفاوت بود با بسیاری از تصوراتی که پیشتر داشتم و بی انصافی بود که بابت این همه ، از این روحانی خوشفکر و خوش سخن تشکر نکنم و حالا که نیستم تا از محضرش بهره ببرم حداقل با عباراتی در این وبلاگ از او به خوبی یاد نکنم .
شهرک شهید محلاتی، علاوه بر این مسجد خوب ، مزایای بسیار زیاد دیگری هم داشت : از اهالی خونگرم و مهربان و صمیمی و دیندار و ولایتمدار آن گرفته تا هوای بسیار خوب و پاک و همان کوه سرسبز و پر پیچ و خم آن و مزایای دیگر . این شهرک هفت مسجد دارد که یکی از یکی آبادتر است و بچه های بسیجی پر انرژی و شادابی که یکی از یکی سرحالتر و پای کار ترند. این بچه ها چندین نشریه ماهانه در این شهرک منتشر می کنند که اگر سرمقاله و خبر و گزارش و طنز و تحلیلهایش را بخوانید، می بینید از دیگر نشریات مدعی، چیزی کم ندارند.
ما البته در آنجا مستأجر بودیم و تمام تلاش ما برای آنکه بتوانیم در « این قطعه از بهشت »، واحدی برای خودمان بخریم بی نتیجه ماند و حالا که خدای مهربان توفیق خانه دار شدن را به ما داده است ، از آنجا و خوبیهایش فاصله گرفته ایم . هر چند اینجا هم مردمانی خوب و اصیل دارد و مسجدهایی که آباد است ، اما روح معنوی حاکم بر آنجا کجا و اینجا کجا .
از همه جاهایی که تاکنون زندگی کرده ام اعم از نظام آباد و نارمک و امیریه و تهران نو و هدایت و ارفع و شریعتی و قیطریه و ... ، هم از مکان و هم از مردمانش، خاطرات خوب فراوانی دارم اما فکر نمی کنم خاطرات خوب من از حال و هوای شهرک شهید محلاتی فراموشم شود .
خدا را شکر آنجا کوه خوبی دارد که به بهانه آن، صبحهای جمعه و روزهای تعطیل می توانم سری به آنجا بزنم و باز هم در آن حال و هوا ، نفس بکشم.
پ . ن : این روزنوشت شاید به مصداق « و اَمّا بِنِعمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّث » نوشته شده باشد و شاید یک « نشانی » باشد برای آنها که می پرسند : خانه دوست کجاست ؟!
فعلاً این خبر خوش را داشته باشید تا بعد ...
شب لیلة الرغائب توی منزل خودمان خوابیدیم !
دعا کنید که فردا بتوانیم کتابها را هم بیاوریم و
تا شب سیزدهم رجب و میلاد امیر مؤمنان "ع" هم بتوانیم کارتُنها را باز کنیم .
از همه دوستانی که برای برآورده شدن این حاجت دعا کردند ممنون ،
بیشتر از همه از امام مهربان علی بن موسی الرضا "ع" که در سفر اخیر ، مرا دست خالی برنگرداندند ممنون...
پ . ن : این وصل، خوشی هایی دارد که می گویم و آن هجران و جدا شدن از شهرک خوب محلاتی و ساکنانش، دردهایی که اگر فراغتی شد و عملیات درخواست و وصل اینترنت پرسرعت به فرجامی رسید ، مفصلاً می نویسمش.




